مرهـَــ ـم...

چشمان‌م از غیر ِ تو لبــــریز گشته است سیلی‌ست که می‌برد آخر تمام مرا ...

مرهـَــ ـم...

چشمان‌م از غیر ِ تو لبــــریز گشته است سیلی‌ست که می‌برد آخر تمام مرا ...

تو بر می گردی
با تنی پر از زخم کهنه
و من مرهــــَــم زخمـ َ ت خواهم شد...

آن روز زیباترینِ روزگارم خواهد بود...


مرهــــــَــــم

معلق

شنبه, ۷ تیر ۱۳۹۳، ۱۱:۰۰ ب.ظ

گاهی وقت ها که می آیی سراغ وبت و زیرو رویش می کنی ، می گردی و هیچ نوشته ای را پر رنگ تر از بقیه پیدا نمی کنی ، هی می نویسی و پاک می کنی کل آنچه که در سرت می چرخد و آخرش این کلمات پیاده نمی کنند همه ذهنت را ، این کلید های صفحه کلید هم که از همه بدتر می شوند هی زیر انگشتانت جابه جا می شوند (!) و تو هی گمشان می کنی و وقتی برمی گردی به اول سطر می بینی هی از کلمه ی "هی" استفاده کرده ای و ...

هی برای خودت می گویی : آهای ...! هی غر نزن با خودت ! 

آخرش هم نمی فهمی سر رو ته این نوشته امشبت کجاست... فقط می خواستی کمی با سر انگشتانت این بی حسی امشب را خالی از لطف نگذاری

  • ۹۳/۰۴/۰۷
  • ۷۴ نمایش
  • از نام تــ♥ـو لبریز ...