مرهـَــ ـم...

چشمان‌م از غیر ِ تو لبــــریز گشته است سیلی‌ست که می‌برد آخر تمام مرا ...

مرهـَــ ـم...

چشمان‌م از غیر ِ تو لبــــریز گشته است سیلی‌ست که می‌برد آخر تمام مرا ...

تو بر می گردی
با تنی پر از زخم کهنه
و من مرهــــَــم زخمـ َ ت خواهم شد...

آن روز زیباترینِ روزگارم خواهد بود...


مرهــــــَــــم

حکایت دنیای ماست....

چهارشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۰۰ ق.ظ


کشید مردباغبان,به دور باغ خودحصار
گرفت ازپرنده ها,نشاط و شادی و قرار

حصارها کنارهم ,کشیده شد به آسمان
بریده شد از این جهان,تمام ارتباطشان

سکوت ماند وباغ را,پرنده ای نشان نکرد
درخت های خسته را,بهار هم جوان نکرد

درخت ها شکسته دل,و باغبان به فکر کود
وبی خبر که درد باغ,حصارهای بسته بود...


-شاعر:?-
  • ۹۳/۰۶/۱۲
  • ۹۱ نمایش
  • از نام تــ♥ـو لبریز ...